روزنوشت 4 بهمن 1389

بدون در نظر گرفتن اینکه مامان وبلاگ من رو وقتی فهمید که من پسرم و با بابایی برام اسم انتخاب کردن در تاریخ21 اسفند 1386 برام درست کرده بودلبخند اما یادش رفته بود که آپلود کنه،وبعد از گذشت نزدیک 2 سال ودر تاریخ 4 بهمن 1388 که دچار دپرسینگ شده بودآخ ودوست داشت بنویسهابرودوباره اومد و وبلاگ من رو آپلود کرد لبخندو دقیقا یک سال گذشته که مامان داره سعی میکنه که خاطرات روزانه من رو در اینجا ثبت کنه!لبخندخیال باطلوبا یه نگاهی به این خاطرات در سالی که گذشت میتونیم رد پای خاطرات تلخ و شیرین و بامزه و با نمک رو اینجا ببینیم!لبخندخیال باطلروزهای سخت !روزهای خاطره انگیز و.......

وتواین دنیای مجازی چشمکبا انسانهای نازنینی دوست شدیم لبخندهرچند که ممکنه بعضی هاشون رو هم ندیده باشیم لبخندولی اینکه میدونیم هستن و روزهای زندگی ما رو میخونن و با ما همراهن برامون کافیه و یه دنیا انرژی مثبته!ودوستشون داریم!لبخند

تکراریه اما مامان یه وقتهایی که دپرس میشه افسوسو افسردگی میگیرتشافسوس به فیلم "بوی کافور عطر یاس -بهمن فرمان آرا"فکر میکنه که سکانس آخرش به هممون میگه یه آب راکد،راکده !اما اگه خودمون با دست خودمون یه سنگ توش بندازیم میبینیم که چه جوش وخروشی داره لبخندو دیگه راکد نیست!لبخندوحالا که خدا ما روآفریده و به ما حق زندگی کردن داده و مازنده اییییم پس از زنده بودنمون استفاده کنیم و مثل یه آب راکد نباشیم!لبخندلبخندوخدا رو شکر کنیم به خاطر همه چیزهایی که به ما داده و ازشون غافلیم!لبخند

فلسفی شد جریان!نیشخندنیشخند

اما مامان در امروزباید بگه که خیلی از باخت تیم ملی هم ناراحت شد ناراحتهر چند دلش رو نداشت که بازی رو مستقیم ببینه و هی کانال رو عوض میکرد که از نتیجه خبردار بشهنگران اما حسسسسسسسسسابی ناراحت شدناراحت وبیشتر از همه دلش برای بچه های تیم ملی و آقای قطبی سوخت که تلاششون رو کرده بودن!نگرانبچه ها متشکریم و خسته نباشین!تشویقلبخند

روژین وآروشا خانوم هم به جمع وبلاگ نویسان اضافه شدن لبخندهر چند ماماناشون شاید خیلی وقت آپلود کردن رو ندارن طفلکی ها!لبخند

بابایی نازنین هم هر روز خواننده وبلاگ ماست نیشخندو اگه مامان خدایی نکرده چند روز ننویسه اعتراض بابا بلند میشه!ابروچشمکلبخند

واما خلاصه اینکه تو این یه لحظه که  من 2 سال و 7 ماه و 3 روزه ام!لبخند

خدا رو شکر دیگه شیر نمیخورم لبخندو حرف زدنم هم با اینکه خیلی کلمات رو چپپپکی نیشخندنیشخند{اصطلاح مامانه!اما نمیدونین شنیدنش از مهربد ایسابی چقدر براش هیجان آور بودقهقهه}میگمنیشخند اما با نمکه لبخندومامان به خاطراتم که نگاه میکنه رد پای اصظرابهای خودش رو از کم حرفی من میبینه وخندش میگیره!وبا اینکه در کنار خاله شیوای نازنینمقلب من بزرگ شدم لبخندوازش ممنونیم ماچوبهش خسته نباشید میگیم لبخند، اما برای اینکه کم کم اجتماعی تر بشملبخند قرار از سال جدید برم مهد لبخندو این حتما یه تجربه خیلی متفاوووت برای من وخانواده ام است!لبخند

یعنی یه سیزن جدید از زندگی میربد ایسابی شکل میگیره نیشخنددر پناه خدا و خانواده و دوستان عزیزمون!لبخندبه امید خدای نازنین!بغلماچ

/ 6 نظر / 4 بازدید
مامان الینا

ایشاله به سلامتی آقا میربد ایسابی. دانشگاه رفتنتون ایشاله

ستاره

قربونت برم میترا جون که الان دیگه این قدر فعال شدی تو وبلاگ نویسی که هیچ کس به گر ژایت هم نمی رسه من فکر میکنم همه مثل من تنبل هستند خودمم دیر به دیر بهتون سر میزنم میام میبینم بهههههههههه کلی فعال بودید شما بعدش شرمنده میشم.... چقدر دلم میخواهد این شلام شلام مهربد و از نزدیک ببینم در ضمن عکس های برفی مادر و پسر هم خیلی خوشمل بودند می بوسمتون

سمیرا

مبارک باشه یکسالگی وبلاگتون

مامان روزین

سلام عشق کوچولوی خاله[قلب]] یادت باشه برام بسنی نخریدی گفتی الن شب تاریک متین صب برات بسنی میخرم!!!!![قهقهه] دوست دارم هوارتا عزیزم[ماچ]

قاصدك

اولا که یه سالگی دوستیمون مبارک خانواده ی عزیز حسابی دوما دقیقا یادمه از اون وقتی که در مورد فیلم "بوی کافور عطر یاس -بهمن فرمان آرا" نوشتید من دنبالشم اما هنوز نیافتمش! [نیشخند]