روزنوشت 25 اردیبهشت 1390

امروز روز تولد امیر علی کوچوستلبخند و مابهش تبریک میگیم واز راه دور میبوسیمش!لبخند

وقرار بود امروز ما از طرف مهد به موزه حیات وحش بریم لبخندو اینقدر من و مامان ذوق داشتیم که تا صبح چند بار بیدار شدیم نیشخنداما هی میدیدیم که زوده چشمکوهههههه آخرش خوابمون برد نیشخندو ساعت 8:45 بیدار شدیم خجالتو فهمیدیم که خیلی دیر کردیم خجالتفقط مامان تماس گرفت مهد و با بابایی سریع رفتیم نیشخندو شانس آوردیم که مامان همیشه از شب قبل وسایلمون رو آماده میکنه نیشخندو بدو بدو آماده شدیم!!!لبخندوضمنا قرار امروز من کنار دوستام تو مهد بمونملبخند و بخوابم وامیدواریم که من بتونم تو این تجربه موفق بشم!ابرو

البته چند روزی که خیلی شیطون شدمشیطان وجیغ مامانم تو آسمونهاست شیطانوجمعه رفته بودیم خونه خاله مهسای نازنین و با آرتین و روژین کلی شیطونی کردیم نیشخندو آتش سوزاندیمممممم!!نیشخند

تو مهد هم مامان با مهری جون تماس گرفتابرو و متوجه شده که من اونجا هم شیطونی کردم ابروو مهری جون گفت که قبلا بچه هایی که دوست داشتم ماچ میکردم اما حالا چند بار شده که گازشون گرفتم ابروو مامان خیلی ناراحت شدنگرانچون من عادت به گاز گرفتن نداشتمناراحت و دعا میکنه که این عادت زشت اصلا تکرار نشه ناراحتو تصمیم داره امروز با من صحبت کنه!نگران

دومین شعرمون رو هم یاد گرفتم لبخندو اسمش "تلفن" است و تو طول روز خیلی بامزه که برای خودم دست و پا شکسته زمزمه میکنمش!لبخند

/ 2 نظر / 5 بازدید