یه تصمیم درست

سلام!

من یه مادرم با کلی حرف تو دلم!

اعتراف میکنم به یه سری رفتار نادرست وقضاوت ورفرکسهای بد و....!

اما امروز که با آرامش فکر میکنم لبخنداحساس میکنم باید برات بازگو کنم تا تو هم این تجربه ها رو بدونی!لبخند

مامان شوک اون حادثه برای من و بابا وبقیه خیلی زیاد بود نمیدونم شاید بهتر بود که رفرکسهای ما حساب شده تر ومنطقی تر میشد اما وقتی تو بحرانی هستیم درست نمیتونیم فکر هم بکنیم!!!

البته خاله متین فردای قضیه رفته بود مهد و تمام مشکلات را گفته بود و من هم اصلا سعی کردم فقط با بغض و ناراحتی  به تمام تلاشهایی که از جانب مهد و مدیریت برای پیگیری حالت میشد جواب ندم!

شاید بهتر بود خودم به مهد مراجعه میکردم و تاخودم تمام خشممم رو فروکش کنم البته گذشت!ابرو

واولین تصمیم من عوض کردن مهد شما بود،وسعی کردیم که تو فروردین دوهفته رو با هم باشیم وبعدش آخر ماه دنبال مهد بگردیم کلی هم با بابا مهدی گشتیم و یه لیست تهیه کردیم ودر نهایت یه مهد پیدا کردیم وقرار شد شما رو بفرستیم!

ودوتایی با هم رفتیم ورفلکس تو کاملا عصبانیت و پرخاش بود و کاملا به من وصل شده بود و رفرکسهای عصبی از خودت نشون میدادی .جالب بود که از من در مورد علت عوض کردن مهد پرسیدن و من هم گفتم یه حادثه ایی تو مهد اتفاق افتاد ومن هم به دلیل آشنا بودن سعی کردم حریم روابط حفظ شود و فقط پسرم رو از اون محیط بیرون بیارم!لبخند

وخیلی بانمک به قضیه که فکر کردم از دید اون مربی ها .چون من هیچ توضیح و هیچ بدگویی وهیچ علامت منفی از مهدت و یا حتی اسمش رو هم نگفتم !این سوال براشون پیش اومده بود که شاید خود بچه کاری کرده که اسمش رو تو مهد ننوشتن و حتی کلی هم خنده ام گرفت!چشمکلبخند

وخیلی دقت کردم و به این فکر کردم که واقعا این مهد جدید که فقط یه دوربین مدار بسته و یه سایت و... داره از مهد قبلیت بهتره؟یا اون مربی کم سن وسالش که حس کردم از من مادر شاید حتی کم حوصله تر باشه؟؟؟؟؟؟؟خیال باطلابرو

البته قبل از رفتن شهریه ات رو هم پرداخت کردم!

وباهم برگشتیم و من کلی باهات تو پارک بازی کردم و احساس کردم که خیلی حساس شدم ویه بدو بدو ساده تو هم عصبی ونگرانم میکنه وخیلی با خودم حرف زدم و فکر کردم وناخودآگاه احساس کردم که تموم این لحظه های عصبی وتلخ من روی تو هم تاثیر گذاشته و تو اصلا دوست نداری با محیط جدید خودت رو وفق بدی وحتی اگه بدی هم به چه قیمتی!!!!!من باید میدونستم که باید خودم پیگیری میکردم و به خودم و خودت کمک میکردم که با این مشکل کنار بیایییم چون تو خلوت خودت هم دنبال دوستای قدیمت میگشتی حتی همون دوستی که باهاش برخورد داشتی!!!!!!ابرولبخند

تو این افکار بودم که دوتایی اومدیم پیش بابا و خواستم باهاش حرف بزنم که دیدم مهمون داره و وقت نداره !ورسیدیم خونه من تصمیمممممم رو گرفتم و در یک لحظه گفتم باید یاعلی بگم وبه بابا بگم که میخوام بفرستم مهد قبلیت!وبهش زنگ زدم و گفتم فقط به این حرفم گوش کن و خیلی جالب بابا گفت باشه ومن راضیم؟؟سوالتعجبکلی علامت سوال دور سرم چرخید سوالوچون ساعت 4:15 میشد زنگ زدم به مربی مهد,یه دروغ مصلحتی گفتم که نمیخوام پسرم رو بفرستم مهد!ههههههه جواب اون خانومه هم جالب بود!!!سوالتعجبقهقههمن در دوتابرخورد احساس کردم که شما خیلی هم حوصله بچه رو ندارییییییین!!!!!!!!نیشخندزبانقهقهه

بماند!چشمک

شب که بابا اومد بهش گله کردمابرو که پس چرا قبلش به من نگفته بودی ونظر نداده بودیابرو!البته بابایی مهربون هم جوابش کاملا منطقی بودلبخند و گفت چون اون مهد آشنای من بود واین مشکل برای مهربد اتفاق افتاده بود وتو حتی نمیخواستی جواب تلفنشون رو بدی من نخواستم تورو مجبور کنم و تو رودربایسی من باشی وخواستم تصمیمی که خودت راحتی بگیری!!!!!تعجبخجالتمژه(((قلبقربونش که عاشقشمقلب)))

بماند که فردا خانوادگی رفتیم مهد وبا هیجان شدید و یه مهربونی بزرگی همه تو رو در آغوش گرفتن ومامان باز به حرف همیشگی خودش رسید که:

"لذتی که در ببخششش است در انتقام نیست"

-در پایان خدایا من اون روز دلم شکسته بود ویه درد و دلی باهات کردم تو که خود ارحم الراحمینی من رو هم ببخش و اصلا هیچ مادری رو تو شرایط من قرار نده وهمیشه پشتیبان همه خانواده ها و نیزمدیریت و پرسنل مهد و بچه هاشون باش ودعای خیرمون براشون باشه!

-یه گله بزرگ برای مهد دوم که هیچ کاری برای تو نکرده بودنلبخند و در نهایییییت پرروییی از من 12000 گرفتن که چون مهربد یه روز تو مهد بوده لبخندو خیلی وقت ما رو هم گرفته نیشخندنیشخندابروخندهو مشاوره ایییی که باهاش شده؟؟؟؟؟جالب بود ما اون روز از ساعت 10 تا 2 اونجا بودیم  نهار هم نخورده بودیلبخندچشمک!!!هههه اما بخشیدمشون!!!وصدقه سلامتی مهربد ودوستاش!!!!

چه پست طولانیییییییی!

درپایان دوستتت دارم مامانی و برات بهترینها رو آرزومندم!!!!لبخندماچقلب

/ 6 نظر / 13 بازدید
مجهول

میگن پنجره ی دل آدمای مهربون رو به خدا باز میشه ، از اون پنجره من رو هم دعا کن...

عزیز دل چرا رفلکس نه؟ گمونم به جای ل ر زدی/// رفرکس ![قلب]

sanaz

roozet mobarak[قلب]

ملينا زرين آباد

چقدر بغضم گرفت وقتي ديدم وبتون آپ شده و به من سر نزدين...يعني فراموش شدم؟از دهنتون پاك شدم...قربون مهربدم برم...ولي من هميشه تو ياد و خاطرتون هستم و هميشه عكساي مهربدم رو نگاه ميكنم

به نام خدا فرهیخته گرامی، وبلاگ نویس ارجمند با سلام و احترام ؛ بدین وسیله از شما دعوت می شود تا در دهمین جشن تولد پرشین بلاگ حضور بهم رسانید . محل برگزاری : خیابان شریعتی ؛ قبل از پل سید خندان ؛ پارک اندیشه ؛ فرهنگسرای اندیشه ساعت : 16 الی 19 عصر خواهشمند است در روز مراسم به دبیرخانه مراسم ( سرکار خانم نیک نفس ) جهت هماهنگیهای لازم مراجعه نمایید . با تشکر نگار نیک نفس مدیر فنز پرشین بلاگ

به نام خدا فرهیخته گرامی، وبلاگ نویس ارجمند با سلام و احترام ؛ بدین وسیله از شما دعوت می شود تا در دهمین جشن تولد پرشین بلاگ حضور بهم رسانید . محل برگزاری : خیابان شریعتی ؛ قبل از پل سید خندان ؛ پارک اندیشه ؛ فرهنگسرای اندیشه ساعت : 16 الی 19 عصر خواهشمند است در روز مراسم به دبیرخانه مراسم ( سرکار خانم نیک نفس ) جهت هماهنگیهای لازم مراجعه نمایید . با تشکر نگار نیک نفس مدیر فنز پرشین بلاگ