روزنوشت 5 شهریور 1391

سلام!لبخند

واما دست بابا مهدی درد نکنه که جدا من بایه مشکل بزرگم که خوابیدن رو پا بود کنار اومدم والان خودم میرم تو جام والبته یه کم طول میکشه اما خوابم میبره!لبخند

در کل مامان حسش خوبه لبخندوبا مادر زینت روز شنبه رفتن خیابون مولوی ومامان تا حالا بازارقدیمی که اونجا بود رو ندیده بود لبخند،یه جای قدیمی به دیوارهای قدیمی که مامان محو تماشا بود لبخندوتمام مدت به این فکر میکرد واقعا تهران قدیم وزندگی مردم تو این شهر چطوری بوده و خیلی حس خوبی داشت!!لبخند

به لطف تعطیلی پایتخت مهد کودک هم تعطیل میباشدنیشخندوهر چند فکر نکنم شرکت بسته باشه ولی بنده و مامان خونه نشین شدیم!لبخندنیشخند

وامروز با هم نمایش عروسکی با اسباب بازیهام انجام دادیم لبخندو خیلی حس خوبی بود وکلی دوتایی شاد شدیم!لبخند

/ 1 نظر / 6 بازدید
مامان علی

سلام عزیزم. خوبی؟ مهربد جون خوبه؟ ما هم این مشکل روی پا خوابوندن رو داریم نمیدونم چیکار کنم شما چه جوری با این مشکل کنار اومدین؟