روزنوشت 30 اردیبهشت 1394-آخرین روز مدرسه

مامانم قربون قد وبالات من خیلی خوشبختم!که تو ومهدی ودر کنارعزیزای دیگه ام دارم!!!!

دیروز سیستم من تو شرکت درست شد و ناخودآگاه احساس کردم که یه دنیا حرف دارم!!!

امروز چون سرم خلوت تر بود!نشستم و وبلاگت رو خوندم!لحظه لحظه عاشقی با تو!وواقعا احساس کردم که باید شکر پروردگار رو به جا بیارم!خدایا شکرت!!!

امروز هم دارم میام دنبالت که آخرین روز مدرسه با هم ویکی از دوستات و مامانهاشون بریم نهار بیرون!!

 

من اصولا آدم احساساتی هستم!اما قلبا امروز حس زیبای عجیبی دارم و خدای نازینم احساس کردم خیلی وقته یادم رفته درست صدات کنم!!!!

ای خدای مهربون من که میدونم که خودت از دل همه آدمها خودت خبر داری!!خیلی مخلصیم!هوای ما روداشته باش!کمک کن شرمنده هیچ کس نباشیم و تو کار هم کمکون  کن!

الهی خیلی چاکریم ها!من از دار دنیا یه مهربد و یه مهدی ویه ماروخی ویه متین ویه گوهر و یه روژین و یه آروشاویه آزاده بیشتر ندارم ها!!قربون همشون بشم هوای همشون رو خودت داشته باش!!

البته که من عاشق همه مردمم هستم اما اونهایی که اسمشون رو بردم عاشقترشونم!!

ناگفته نمونه که مادر جون و آقاجون وبروبچ حسابی هم هستن ها!!!

/ 0 نظر / 20 بازدید