روزنوشت 9 اسفند 1389

شلام!

مامانی هنوز هم رو به راه نیستناراحت،اما امروز اومده تا بنویسه!لبخند

اولا که "نهمت مبارک"بود امروز که مبارک!قلب

ضمنا من خیلی وروجک شدم و آرنیکا که اومده بود خونمون از ذوقم همش میخواستم پیشش باشم و مامان و باباش زودی رفتن!ابرو

واما یه چیزی که از بابا میتی یاد گرفتم اینه کهچشمک وقتی ازم میپرسه "مهربد میدونی؟"ابرومن سریع جواب میدم"عاششیقیتم"قلبوکلی همه کیف میکنن!لبخندفقط نمیدونم چرا اینقدر ازم میپرسن؟؟؟؟؟نیشخندنیشخند

واما بوی عید داره میاد!وبارون زیبایی شهر ما رو در برگرفته!فقط کاش کاش بدیها رو هم با خودش بشوره و ببره!!!!

/ 3 نظر / 15 بازدید
خاله الهام

میترا جونم چرا رو به راه نیستی؟ دیگه خیلی دیر به دیر می نویسی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

مامان الینا

مامانی نبینم سر حال نباشی . نکنه من چشمت کردم؟ ایشاله همیشه سالم و سرحال باشید این شیرین زبون رو ببوس از طرف من

سمیرا

ای وای چرا روب ه روا نیستی ؟؟؟