روزنوشت 9 مرداد 1390

لبخند

شلام!

امروز نهمت مبارک بود که مبارک!قلب

مامان همچنان مشغول استلبخند و الان هم مزید بر علت از 12 داریم میریم مسافرت و یه کم بیشتر سرش شلوغ شده!چشمک

واما دیروز برای مامان یه تولد کوچولو گرفتیملبخند و بنده هم که آخر اخلاق شیطان.مامان دیوانه نشده خیلی جای تعجب داره خجالتنیشخندو همگی با هم یه جشن کوچولوی بسیار خوبی برای مامان گرفتیم!لبخند

واما مامان ممکنه نتونه بنویسهلبخند اما از خدا میخواد که تو اون چند روز مسافرت بنده خیلی اذیتشون نکنم!لبخند

از شما چه پنهون یه کم هم با من قهرهابرو واز دستم شاکیه ابروچون هرچیزی که اون میگه من گوش نمیدم و جیغ میزنم ابروو جالب در اینه که اگه بابا همون حرفها رو بزنه من گوش میدمابرو و مامان از این نظر یه کم قاطی کرده!!!ابرونیشخندبغل

ممکنه تا چند روز باهاتون خداحافظی کنیم و لی اگه شد حتما تندی میاییم و مینویسم!لبخند

/ 1 نظر / 4 بازدید
خاله شیوا

سلام عزززززززززززززززززیز خاله.همچنین به مامان مهربون ودوست داشتنی.چند تا مطلب و میخواستم بگم.چی بود؟؟آهان یادم اومد: 1.با تاخیر به دوست نازنینم که خیلی دوسش دارم تولدشو تبریک میگم البته روز تولدت برات ایمیل زدم وتبریک گفتم عشقم .مهربد جونمی به تو هم به خاطر داشتن این مامان عالی[ماچ] تبریک میگم همینطور به بابا مهدی...[قلب] 2.براتون سفر خوب وخاطره انگیزی روآرزودارم وامیدوارم خیلیییییییی خوش بگذره .[لبخند] 3.دلم براتون تنگ میشه زود زود[منتظر] 4.مواظب خودتونم باشین.....[ماچ][ماچ][ماچ]