تجربه نمازخوندن

مامان قربونت برم تو مهد بهتون گفته بودن که سجاده بیارین تا ببریمتون مسجد و جالب هیجان تو بود که مامان به من یاد بده من میخوام برم مسجدمیخواهیم نماز بخونیم!

(البته رابطه من و تو وخدا خیلی وقته که شکل گرقته وتموم اون دعاهایی که ما با هم به خدا میکنیم همش رو میشنوه و من شخصا میخوام خودت از لحاظ اعتقادی برای خودت تصمیم بگیری).

با نمک با هم وضو گرفتیم و خدا خودش شاهده که چقدر سعی کردم حواسم رو جمع کنم و بهت نگاه نکنم اما دیدن تو و اینکه با من خم و راست میشدی و یه چیزایی میگفتی خیلی با نمک بود!

مامان قربونت برم . من کیف کردم!البته واقعا میخوام که از ته قلب باشه و واقعا خدا رو بشناسی و خودش تو رو راهنمایی کنه!

ودر پایان یه حرفی زدی که من کف کردم!گقتی:مامان اونجایی که من داشتم یه چیزی میگفتم و تو نمیدونستی ،چون بلد نبودم داشتم به خدا میگفتم "خدایا همه مریضها رو شفا بده و همه گرفتار ها رو نجات بده . مشکلات همه رو حل کنه!هر کی یه بچه کوچولو موچولو میخواد خودت بهش بده!!ووووو""""

مامان من بودم وکف کردن و واقعا کم آورده بودم!چون واقعا فکر کنم نماز سرشار از شیطنت و با نمک تو به صد تا نماز من وامثال من می ارزید!

خدا خودش پشت و پناه همه ما باشه!!!!!اما مامان فسقلی، من عاشقتم!

/ 0 نظر / 20 بازدید