روزنوشت 6 آذر-ششمین سالگرد در گذشت بابا حسین!

وشش سال از اون روز تلخ که تو چشمات رو بستی و از پیشمون رفتی گذشته بابایی مهربونم

.....

شش ساله در همچین روزی به قول خودت میتی پدرسوخته دلش دوباره میگیره دل تنگ تو میشه و اشکاش سرازیر میشه،

جات خیلی خالیه بابایی مهربونم

6 آذر 1390

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
خاله شیوا

سلام عزیز دلم ... عرض تسلیت و ابراز همدردی همراه با تاخیر منو پذیرا باش دوست گلم.. ازونجایی که روح بزرگی داری و دخترا هم بابایی هستن اینو بدون که بابا حسین مهربوووون -که من سعادت دیدارشونو نداشتم-همیشه وهمه جا با شما دخترای نازش هست و کافیه هر وقت دلت براش تنگ میشه صداش بزنی و باهاش دردودل کنی و ازونجایی که دردونه بابا بودی به نوعی مطمئنن نشونه ای هم از نظر بابا جووون دریافت میکنی... جاش همیشه سبز سبز و هر چی خاک اون عزیزه بقای عمر همراه با عزت شما دخترای ناز و ماهرخی مهربوووووونم باشه[قلب]