حرفهای مادرانه - 23 دیماه 1392

قربونت برم من پسر مهربونم با حرفهایی که وقتی شنونده اش هستم یا نمیتونم از خنده رو ده بر نشم ویا از تعجب شاخ در نیارم!

قربون اون دنیای زیبای کودکانه ات برم که هر چی بگم باز نمیتونم احساس وواقعی خودم رو نشون بدم!

فدات شم وقتی که شبها قبل از خواب با هم دعا میکنیم و قرار میشه تو بگی و من تکرار کنم این طوری دعا میکنی!

خدایا مشکلات همه رو حل کن !خدایا مشکلات خودت رو هم حل کن[من هم غش خنده اما فقط لبخند میزنم]بعد خدایا همه مریضها رو شفا بده و خدایا مشکل مالی شرکت مامان اینها رو حل کن و......... ویادمه یه روز من هم تو دلم به خدا گفتم:خدایا جدی نامردی ها اگه صدای یه فسقلی 5 سال و نیمه رو که با اخلاص دعا میکنه نشنوی ها!!!!

واما یه دغدغه ای داری که من خیلی نگرانت شدم!مساله "مرگ" و اینکه که یه روز اومدی و به من گفتی مامان شما ها بزرگ میشین و پیر میشین و بعدما جای شما رو میگیریم و مثلا دکتر میشیم ،مهندس میشیم،...... میشیم و من که خوشحال  از پیشرفت ودرکت با این حرفت شوکه شدم!اما مامان اصلا نمیخوام که تو پیر بشی و بمیری!!!!!!!

 وای این اضطراب شده یه جورایی تو ذهنت یا توجه من رو دیدی نمیدونم!اما من هر چقدر بهر زبونی برات توضیح دادم باز هم یه وقتهایی این حرفها رو میزنی!! "مامان من اصلا نمیخوام بزرگ بشم  وزن بگیرم .از تو جدا بشم!!"

شاید هم بیقراری های من برای "بابا حسین"عامل این مساله شده نمیدونم واز اون روز به بعد من سعی کردم اصلا تو رو با خودم بهشت زهرا نبرم ویا بیقراری برای بابا حسین نداشته باشم و چون متوجه تمام حرفهات که با بغض میزدی میشدم"مامان ببین بابا حسین پیر شد و فوت شده من اصلا دلم نمیخواد تو وبابا فوت بشین و با بحثهای مختلف بهت فهموندیم که بابا حسین مریض شده بود و.....

قربون اون ذهن پرسشگرو خلاق تو من برم !مامانم!امیدوارم که این افکار ناراحت از ذهنت بره وخدا رو شکر میکنم که پسری مثل تو دارم(البته یاد قیافه شیطونت میفتم که سریع بهم جواب میدی .مامان پس چرا وقتی که من اذیتتت میکنم از دستم ناراحت میشی!)

 

/ 0 نظر / 17 بازدید