روزنوشت 12 تیر ماه 1390

شلام!نیشخند

نه اینکه مامان  بخواهد تنبلی کنه ها نه!نیشخندمامان وقت نداره خجالتو اگه به وبلاگ دوستهای مهربون سر نمیزنه خواهشا کسی ناراحت نشه پلیز!نگرانماچخجالتچشمک

ما که خوبیم خدا رو شکر لبخندو هههه تو اون چند روز تعطیلی به من قول داده بودن که من رو ببرن کلبه بازی شادی تماشالبخند و هی امروز و فردا میکردنلبخند و به من وعده سر خرمن میدادن لبخنداما از روز شنبه من پام رو کردم تویه کفش که الا و لللا من رو باید بیبرن سرزمین عجایبشیطاننیشخند و بابا طفلکی فکر میکرد من گول میخورمنیشخند وبا این وعده که بریم و از مهدتون میپرسیم بنده رو برد مهدنیشخند،واونجا چشمتون روز بد نبینه به قول اشرف جون مسئول مهد که با بابا از قدیم دوستنلبخند ،اون روی حسابیم رو نشون دادمنیشخندنیشخند و وقتی مامان زنگ زد که حالم رو بپرسه :جواب سلامش رو نداده پرسیدن چرا مهربد امروز اینطوری شده؟نیشخندابرووما بهش گفتیم که قراره بعد از ظهر بری سرزمین عجایب و اینطوری تونستیم آرومش کنیم!!نیشخند

ووقتی بابایی اومد دنبالم ازش پرسیدم:بابایی میریم سزمین عجایییب؟لبخندنیشخند

بابا:آره پسرم امروز میریمابرو

مهربد:قووول بده!نیشخند{دستامون رو زدیم به هم}دوروووغ نگی ها!نیشخنداگه دو روغ بیگی دماغت گونده میشه و چند تا شاخ در میاری!!!نیشخندقهقههسبز

بابا:تعجب و غش از خنده قهقههتعجبجوری که همون لحظه تلفنی مامان رو در جریان گذاشت که امروز باید بریم سرزمین عجایب تا دماغمون گنده نشده!نیشخندنیشخند

واما با روژین جون رفتیم وههههههه روز شادی داشتیم چشمکوطفلک بابانیشخند ،وبعد هم مامان بینهایت بهشون خوش گذشت قهقههاما گذشت!!!!نیشخند

/ 1 نظر / 14 بازدید
ستاره

وای خدای من چه بزرگ شده این مهربد خان من تنبل با مدتها تاخیر خدمت رسیدم تولدت مبارک گل زیبای من چقدر تند تند شما ها دارید بزرگ می شید آخه قربونت برم دلمم هم خیلی برای خودتو مامان گلت تنگ شده امیدوارم زودتر ببینمتون [قلب]