29 بهمن-تولد مادر زینت و حضور مجدد ما :))

واما سلام!لبخند

سلامی چو بوی خوش آشنایی!خجالت

ما اومدیم!خندههر چند که من خیلی شیرین زبون و شیطون ولجباز و غر غرو وفضول باشی و..والبته با احساس شدم!لبخنداما مامان نه وقت داشت ونه اعصاب که اینجا رو آپلود کنه و خیلی از شیرین زبونی های من رو ثبت نکرده!خجالت

اما از خدای مهربون میخواد که همیشه پشتیبان همه و همه باشه در کنارش ما رو هم فراموش نکنه!قربون همتون!قلب

یا علی گفتیم وقراره که مامان زود زود بیاد!به بابایی قول داده چون بابای مهربون گفته هرکی هم نیاد من خودم هر روز میام و سر میزنم!قلب

واما اتفاق روز پنج شنبه خنده داره و مامان نمیتونه از زبون من بنویستش نیشخندومجبور از زبون خودش روایت کنه!نیشخند

قرار شد که بریم برای مادر رینت کادو بخریم لبخندو بعدش برای شام با عمو ایمان و خاله قرار بزاریم وبماند که ترافیک خیلی خسته کننده بود ابروو با اینکه فاصله خونمون تامرکز خرید کم بود ولی خیلی دیر رسیدیم!ابرو

فروشگاه بزرگ بود و همه جوره وبرای هر سنی لباس  داشت لبخندومن و مهدی مشغول پیدا کردن کادو و مهربد مشغول فضولینیشخند و دویدن تو فروشگاه وهیچ جوره آروم نمیشد چشمکوآخر سر کادو رو که پیدا کردیم مهدی با مهربد  رفتن بیرون تا من بیام تو ماشین چشمک,واما قیافه پدر و پسر دیدنی بود چشمکو من فهمیدم که اوضاع خیلی وخیمه نیشخندو هر چی من خواهش کردم که بابا مهربد رو ببخشنیشخند و این حرفها !فایده نداشت خجالتو بابا گفت عصبانیکه باید برگردیم خونه!عصبانی

وهههه وقتی برگشتیم بابا دستور اکید داد که مهربد نباید از اتاقش بیرون بیاد نیشخندو امروز کاملا تنبیه استعصبانی و فقط برای دستشویی میتونه بیاد بیرون!از خود راضیبماند که من هم تصمیم گرفتم اصلا مداخله نکنم لبخندچو بابا مهدی چهره اش کاملا قاطع بود و من میخواستم مهربد وخامت جریان رو بفمه چشمکوبه عمو ایمان زنگ زدم وگفتم"مهربد حالش بد شد ومانمیتونیم بیاییییم"لبخند

واما حالا قسمت خنده دار جریان!!!!قهقهه

/ 1 نظر / 9 بازدید
محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم سلام علیکم ▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬ ▐رسول خدا (که درود خدا بر او و خاندان پاکش باد) فرمودند: ▌ ▐اولين چيزی كه روز قيامت در ميزان سنجش بنده ی خدا قرار می گيرد، اخلاق نيك اوست▌ ▐محجة البيضا ج 5 ص 91 ▌ ▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬