مهربد

Lilypie Fourth Birthday tickers Daisypath Friendship tickers
glitter-graphics.com
یه تصمیم درست

سلام!

من یه مادرم با کلی حرف تو دلم!

اعتراف میکنم به یه سری رفتار نادرست وقضاوت ورفرکسهای بد و....!

اما امروز که با آرامش فکر میکنم لبخنداحساس میکنم باید برات بازگو کنم تا تو هم این تجربه ها رو بدونی!لبخند

مامان شوک اون حادثه برای من و بابا وبقیه خیلی زیاد بود نمیدونم شاید بهتر بود که رفرکسهای ما حساب شده تر ومنطقی تر میشد اما وقتی تو بحرانی هستیم درست نمیتونیم فکر هم بکنیم!!!

البته خاله متین فردای قضیه رفته بود مهد و تمام مشکلات را گفته بود و من هم اصلا سعی کردم فقط با بغض و ناراحتی  به تمام تلاشهایی که از جانب مهد و مدیریت برای پیگیری حالت میشد جواب ندم!

شاید بهتر بود خودم به مهد مراجعه میکردم و تاخودم تمام خشممم رو فروکش کنم البته گذشت!ابرو

واولین تصمیم من عوض کردن مهد شما بود،وسعی کردیم که تو فروردین دوهفته رو با هم باشیم وبعدش آخر ماه دنبال مهد بگردیم کلی هم با بابا مهدی گشتیم و یه لیست تهیه کردیم ودر نهایت یه مهد پیدا کردیم وقرار شد شما رو بفرستیم!

ودوتایی با هم رفتیم ورفرکس تو کاملا عصبانیت و پرخاش بود و کاملا به من وصل شده بود و رفرکسهای عصبی از خودت نشون میدادی .جالب بود که از من در مورد علت عوض کردن مهد پرسیدن و من هم گفتم یه حادثه ایی تو مهد اتفاق افتاد ومن هم به دلیل آشنا بودن سعی کردم حریم روابط حفظ شود و فقط پسرم رو از اون محیط بیرون بیارم!لبخند

وخیلی بانمک به قضیه که فکر کردم از دید اون مربی ها .چون من هیچ توضیح و هیچ بدگویی وهیچ علامت منفی از مهدت و یا حتی اسمش رو هم نگفتم !این سوال براشون پیش اومده بود که شاید خود بچه کاری کرده که اسمش رو تو مهد ننوشتن و حتی کلی هم خنده ام گرفت!چشمکلبخند

وخیلی دقت کردم و به این فکر کردم که واقعا این مهد جدید که فقط یه دوربین مدار بسته و یه سایت و... داره از مهد قبلیت بهتره؟یا اون مربی کم سن وسالش که حس کردم از من مادر شاید حتی کم حوصله تر باشه؟؟؟؟؟؟؟خیال باطلابرو

البته قبل از رفتن شهریه ات رو هم پرداخت کردم!

وباهم برگشتیم و من کلی باهات تو پارک بازی کردم و احساس کردم که خیلی حساس شدم ویه بدو بدو ساده تو هم عصبی ونگرانم میکنه وخیلی با خودم حرف زدم و فکر کردم وناخودآگاه احساس کردم که تموم این لحظه های عصبی وتلخ من روی تو هم تاثیر گذاشته و تو اصلا دوست نداری با محیط جدید خودت رو وفق بدی وحتی اگه بدی هم به چه قیمتی!!!!!من باید میدونستم که باید خودم پیگیری میکردم و به خودم و خودت کمک میکردم که با این مشکل کنار بیایییم چون تو خلوت خودت هم دنبال دوستای قدیمت میگشتی حتی همون دوستی که باهاش برخورد داشتی!!!!!!ابرولبخند

تو این افکار بودم که دوتایی اومدیم پیش بابا و خواستم باهاش حرف بزنم که دیدم مهمون داره و وقت نداره !ورسیدیم خونه من تصمیمممممم رو گرفتم و در یک لحظه گفتم باید یاعلی بگم وبه بابا بگم که میخوام بفرستم مهد قبلیت!وبهش زنگ زدم و گفتم فقط به این حرفم گوش کن و خیلی جالب بابا گفت باشه ومن راضیم؟؟سوالتعجبکلی علامت سوال دور سرم چرخید سوالوچون ساعت 4:15 میشد زنگ زدم به مربی مهد,یه دروغ مصلحتی گفتم که نمیخوام پسرم رو بفرستم مهد!ههههههه جواب اون خانومه هم جالب بود!!!سوالتعجبقهقههمن در دوتابرخورد احساس کردم که شما خیلی هم حوصله بچه رو ندارییییییین!!!!!!!!نیشخندزبانقهقهه

بماند!چشمک

شب که بابا اومد بهش گله کردمابرو که پس چرا قبلش به من نگفته بودی ونظر نداده بودیابرو!البته بابایی مهربون هم جوابش کاملا منطقی بودلبخند و گفت چون اون مهد آشنای من بود واین مشکل برای مهربد اتفاق افتاده بود وتو حتی نمیخواستی جواب تلفنشون رو بدی من نخواستم تورو مجبور کنم و تو رودربایسی من باشی وخواستم تصمیمی که خودت راحتی بگیری!!!!!تعجبخجالتمژه(((قلبقربونش که عاشقشمقلب)))

بماند که فردا خانوادگی رفتیم مهد وبا هیجان شدید و یه مهربونی بزرگی همه تو رو در آغوش گرفتن ومامان باز به حرف همیشگی خودش رسید که:

"لذتی که در ببخششش است در انتقام نیست"

-در پایان خدایا من اون روز دلم شکسته بود ویه درد و دلی باهات کردم تو که خود ارحم الراحمینی من رو هم ببخش و اصلا هیچ مادری رو تو شرایط من قرار نده وهمیشه پشتیبان همه خانواده ها و نیزمدیریت و پرسنل مهد و بچه هاشون باش ودعای خیرمون براشون باشه!

-یه گله بزرگ برای مهد دوم که هیچ کاری برای تو نکرده بودنلبخند و در نهایییییت پرروییی از من 12000 گرفتن که چون مهربد یه روز تو مهد بوده لبخندو خیلی وقت ما رو هم گرفته نیشخندنیشخندابروخندهو مشاوره ایییی که باهاش شده؟؟؟؟؟جالب بود ما اون روز از ساعت 10 تا 2 اونجا بودیم  نهار هم نخورده بودیلبخندچشمک!!!هههه اما بخشیدمشون!!!وصدقه سلامتی مهربد ودوستاش!!!!

چه پست طولانیییییییی!

درپایان دوستتت دارم مامانی و برات بهترینها رو آرزومندم!!!!لبخندماچقلب

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ - ۱۳٩۱/٢/٢ - مهربد حسابی

اولین یادداشت سال .1391

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:۳۸ ‎ب.ظ - ۱۳٩۱/۱/۸ - مهربد حسابی

اخرین ساعات سال ۱۳۹۰

سلام قشنگ مامان،روز شنبه ۲۷ اسفند روز خیلی سختی برای ما بود هر چند مشکلات شرکت حل شد اما در اثر سهل انگاری و بی توجهی پرسنل مهد کودکتون تو دچار یه سانحه شدی و استخوان ترقوه ات شکست وتو قشنگ کوچولوی نازنین من درد زیادی کشیدی رو صحبتم با اون نامهربونهاست که نمیدونم چطوری لباس تن تو کردن که فقط ظاهری سالم به من تحویلت بدن غافل از اینکه تو عزیز من درد میکشیدی و وقتی دیدمت غم چشمات رو فهمیدم ووقتی درد میکشیدی مامانی من هم با تو اشک میریختم. روز سختی بود هر چند که فقط فقط به خاطر اینکه خیر سرمون مهد اشنا فرستاده بودیمت و نون ونمک صاحب مهد رو خورده بودیم ،تمام خشمممممممممممم رو تو دلم قورت دادم وفقط یه درد تو دلم موند که امیدوارم تو شرایط من گیر کننننننننن ووقتی فرشته کوچولو درد میکشه ومادر غمگین کاری از دستش برنمیاد حس من رو بفمنننننتن،مامان دیگه اونجا نمیفرستمت وعطای اونها رو به لقاشون بخشدممممم و طفلک بابایییی که سعی میکرد ماننند کوه استوار باشه چون من حسابی قاطی کرده بودم واشکم بند نمیومد بگذریم مامان قشنگم در سال نود شیوا از پیشمون رفت ووتو هم رفتی مهد و فقط در رابطه با پروژه دستشویییی یه کم باهات هنوز مشکل داریم که امیدوارم حل بشه.اوضاع کاری ما اصلا رو به راه نبود اما باز هم خدایا شکرت،حوادت خوب و بد رو ازسر گذروندیم و طفلک خاله متین فروردین به همرا دوستاش دچار تصادف شدن و اسیب جدی دید که عوارضش تا الان به راه است زندگی هم متل قبل در چریان است و فقط عمو علی متاهل شده و یه نفر هم بابا فقط در بایان برای همه ارزوی بهترین وشادترین لحظه ها، رو دارم وتک تک لحظه های ژندگیتون بر لبخند وامید باشه ،دوستتتتتون داریم باباییی قشنگم مممنون که کوه استوار ما هستی که من ومهربد میتونیم بهت تکیه کنیم عاشقتیم ...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:٤۸ ‎ق.ظ - ۱۳٩۱/۱/۱ - مهربد حسابی

روزنوشت 6 اسفند 1390

وایناراحت

امسال یکی از سخت ترین سالها برای شرکت بوده تا حالا!ناراحت و تو این چند سال با این تجربه ها رو به رو نشده بودیم!ناراحت

فقط خدایا شکرت!لبخند

همین!لبخند

اما خدایا کمکون کن!لطفا!لبخند

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ - ۱۳٩٠/۱٢/٦ - مهربد حسابی

29 بهمن-تولد مادر زینت و حضور مجدد ما :))

واما سلام!لبخند

سلامی چو بوی خوش آشنایی!خجالت

ما اومدیم!خندههر چند که من خیلی شیرین زبون و شیطون ولجباز و غر غرو وفضول باشی و..والبته با احساس شدم!لبخنداما مامان نه وقت داشت ونه اعصاب که اینجا رو آپلود کنه و خیلی از شیرین زبونی های من رو ثبت نکرده!خجالت

اما از خدای مهربون میخواد که همیشه پشتیبان همه و همه باشه در کنارش ما رو هم فراموش نکنه!قربون همتون!قلب

یا علی گفتیم وقراره که مامان زود زود بیاد!به بابایی قول داده چون بابای مهربون گفته هرکی هم نیاد من خودم هر روز میام و سر میزنم!قلب

واما اتفاق روز پنج شنبه خنده داره و مامان نمیتونه از زبون من بنویستش نیشخندومجبور از زبون خودش روایت کنه!نیشخند

قرار شد که بریم برای مادر رینت کادو بخریم لبخندو بعدش برای شام با عمو ایمان و خاله قرار بزاریم وبماند که ترافیک خیلی خسته کننده بود ابروو با اینکه فاصله خونمون تامرکز خرید کم بود ولی خیلی دیر رسیدیم!ابرو

فروشگاه بزرگ بود و همه جوره وبرای هر سنی لباس  داشت لبخندومن و مهدی مشغول پیدا کردن کادو و مهربد مشغول فضولینیشخند و دویدن تو فروشگاه وهیچ جوره آروم نمیشد چشمکوآخر سر کادو رو که پیدا کردیم مهدی با مهربد  رفتن بیرون تا من بیام تو ماشین چشمک,واما قیافه پدر و پسر دیدنی بود چشمکو من فهمیدم که اوضاع خیلی وخیمه نیشخندو هر چی من خواهش کردم که بابا مهربد رو ببخشنیشخند و این حرفها !فایده نداشت خجالتو بابا گفت عصبانیکه باید برگردیم خونه!عصبانی

وهههه وقتی برگشتیم بابا دستور اکید داد که مهربد نباید از اتاقش بیرون بیاد نیشخندو امروز کاملا تنبیه استعصبانی و فقط برای دستشویی میتونه بیاد بیرون!از خود راضیبماند که من هم تصمیم گرفتم اصلا مداخله نکنم لبخندچو بابا مهدی چهره اش کاملا قاطع بود و من میخواستم مهربد وخامت جریان رو بفمه چشمکوبه عمو ایمان زنگ زدم وگفتم"مهربد حالش بد شد ومانمیتونیم بیاییییم"لبخند

واما حالا قسمت خنده دار جریان!!!!قهقهه

مهربد دست به کمروعصبانیعصبانی رو به من گفت"چرا دروغ میگی مامان من که حالم خیلی هم خوببببه"""تعجبابروچشمکو

بماند که سکوت تو خونمون برقرار بودابرو و من هم هیچ تلاشی برای بهبود اوضاع نکردم ابرووههههههنیشخند

در پایان جریان مهربد فضولباشی دوباره دست به کمر اومد نیشخندعصبانیپیشم و گفت:

دیدی مامان خانوم ابروبه خاطر تو تعجبیه شام و تخمممم موغ شانسیی رو از دست دادمتعجب همش به خاطر تو بود که دروغ گفتی که من مریضمممممممم!تعجبنیشخندقهقهه

واما من با این که نخندیدم قهقههاما داشتم غش میکردم قهقههاز خنده و تنها کاری که تونستم بکنم اینه که لبخنداز بابا مهدی بخوام که کوتاه بیاد لبخندچون مثل این که آخر جریان همه تقصیر ها گردن من بود و خودم خبر نداشتم!!!قهقههقهقهه

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ - مهربد حسابی

روز نوشت ۲۷ بهمن ۱۳۹۰-ما هستیم هر چند با تاخیر

سلام بعد از یه قرن ما اومدیییییییم هرچند بابا میگه خواننده های وبلاگ ما رو فراموش کردن اما ما هیچ کسی رو فراموش نکردیم مثل قبل عاشقانه دوسستتتتون داریم ...

پيام هاي ديگران()        link        ٤:۱۱ ‎ب.ظ - ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ - مهربد حسابی

روزنوشت 7 آذر 1390

سلام!!!لبخند

یه اتفاق :

بابا و مامان با من دعوا کرده بودن ابرو(البته خودم مقصر بودم )و من پام رو کرده بودم تو یه کفش کهعصبانی : میخوام بیرم پیش ماروخیم!ودم در کلید در رو هی میچرخوندم و با اعتماد به نفس وبا نگاه خشمگینعصبانی ، به مامان و بابا:این در رو باز کنین من بیرم پیش ماروخیلبخند،اصلا دوست ندارم پیش شما بمونم!ابرومیرم پیشش و پیشش میخوابم تازه جیشم رو هم بهش میگم!چشمکزبانابرو

مامان وبابا بی توجه بودن ابروو در آخر جریان به ماهرخی تلفن زدیم وطفلک با وجود پا درد اومد خونه ما!خجالت

اما مشکل بازم حل نشد چون که من میگفتم :بیا با هم بیریم خونه شما!خنده

دیگه صبر و تحمل مامان و بابا تموم شده بود که مامان گفت:ابرو

مهربد جون میدونی که بابا ،خیلی تحمل کرده و چیزی بهت نگفته ،ورفلکس های بابا خیلی بده ها!پس مامان بیا تا بابا مجبور نشده که تو رو بد دعوا کنه ،از دم در بیا کنارابرو !واما جواب من:

دیگه دارم از دستتتتتتتون عصبانی میشم که دعواتون کنم ها!!!!!!!!!تعجبسوال

وقیافه مامان وبابا و ماهرخ جان دیدنی قهقهه،ومامان دیگه تحمل خشم کودکانه من ،ودست به کمر زدن من!واخممم رو نداشت قهقههو باماهرخی زدن زیر خنده!قهقههالبته بابا هم زیرزیرکی میخندید چشمکوآخر سر این بابا بود که با ابهت جو رو تغییر داد!نیشخند

وآخر جریان من غد کوتاه اومدم!ابرو

البته گریه هم میکردم وجالبه که تو گریه میگفتم که مامان تو بیا پیششش من!ابرو

وناگفته نماند که ما همیشه تو خونمون خشم و قهر نداریم !چشمک

چون من شدیدا عاطفی هستم قلبو خیلی وقتها میپرم بغل مامان وبابام ومیگم که قد یه دنیا دوستون دارم!قلب

ومامان بیچاره در بیدار کردن آقایون حسابی از خواب همیشه درگیره!!ابروچشمک

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ - ۱۳٩٠/٩/۸ - مهربد حسابی

آمار :))

آمار بازدید کننده ها از وبلاگمون

10168 بازدید!

تعجبچشمکلبخندماچبغل

 

چه ذوقی کردیم!:)))))

 

مممنون از همتون که ما رو فراموش نکردین!!!!

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:٠٠ ‎ب.ظ - ۱۳٩٠/٩/٧ - مهربد حسابی

روزنوشت 6 آذر-ششمین سالگرد در گذشت بابا حسین!

وشش سال از اون روز تلخ که تو چشمات رو بستی و از پیشمون رفتی گذشته بابایی مهربونم

.....

شش ساله در همچین روزی به قول خودت میتی پدرسوخته دلش دوباره میگیره دل تنگ تو میشه و اشکاش سرازیر میشه،

جات خیلی خالیه بابایی مهربونم

6 آذر 1390

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:٥٦ ‎ب.ظ - ۱۳٩٠/٩/٧ - مهربد حسابی

ماه نوشت آبان 1390

سلامی چو بوی خوش آشناییی بر همه دوستان و عزیزان که دلمون براشون تنگیده!!بسیار زیاد!لبخند

این ماه پر بود از اتفاقهای تلخ و شیرین خوشمزهو پر بود از لحظه های شاد و غمگین ناراحتکه فرصت به مامان نداد که بیاد اینجا یا بهتون سر بزنه!البته با چاشنی دپرسی مامان همچنین!!چشمکخجالت

حال بگذریم!

هوابارانی است و مامان عاشق این هواست که بره زیر بارون رحمت الهی خیس خیس بشه لبخندو همه غمها وغصه هاشو در این بارون شستشو بده لبخندو دلشو پاک کنه و خودش رو خالی کنه!لبخندالهی شکرت!!!قلب

واما مشروح اخبار اینه که این جناب بنده خیلی بسیار زیاد فضولباش ام شیطانو خیلی با مامانم لجبازی میکنم!ابروضمنا حرفهایی میزنم که مادرو پدر در ابراز خشم عصبانیویا قهقهه قهقههدچار تردید میشم یه نمونه:

چه حسی پیدا میکنین وقتی با پسر فسقلی کوچولوتون دعواتون بشه و بهت بگه:دیگه مامانم نیستی و با چشم غره بهش بگی باشه من میرم!!!!کلید برداری بری پشت در تا صدای مامااان نررووووو رو بشونی وبعد .......

مامااان داری میری چیراغ راه پله رو روشن کن و پله ها رو بشمر برو پاییین!!!!!!!سوالتعجبابروقهقهه

واونجاست که میمونی بخندی یا عصبانی باشی!!!خیال باطل

ومواقعی که مثلا با پسرت دعوات بشه و پروپروبدون اینکه معذرت خواهی بکنه تو چشات نگاه کنه و بگه :ممممن اصلا از مامان قهرو ی عصبانی خوشم نمیاد!!!!!سوالتعجب

در هر صورت سرتون رو درد نیاریم که عالمی داریم ،یه فسقلی شیطون فضولب باشی وراج!!!!که در مورد هر موضوعی براتون کلی قصه میتونه بگه !!!

اوضاع کاری شرکتمون خیلی رو به راه نبوده نگرانو من دعا میکنم که شرایط برای همه روز به روز بهتر بشه برای ما هم همچنین!خیال باطل

تولد 1 سالگی آروشا

وسالگرد ازدواج عمو ایمان و خاله ترانه و عموحسین وخاله فریبا

وسالگرد عقد خاله متین و عمو پیمان

وکربلا رفتن خاله سروی و خاله مهناز و خاله مهرناز و دایی علی و زن دایی و میثاق وماهان ....

واینکه بابا مهدی به مامان بیشتر تو خونه کمک میکنه قلبو هوای مامان رو در برابر من داره!!قلب

 راستی کشورهای مثل لیبی و مصر و... از دست دیکتاتوری حاکم برشون رها شدن!چه خوب و امید بخش!.....

جزء اتفاقات خوب این ماه بوده!!

دوستتتتون داریم و سرتون درد گرفت!قلب

بازم خدایا شکرت

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ - ۱۳٩٠/۸/٢٩ - مهربد حسابی