تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٦ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهربد حسابی

سلام به روی ماهت مامانم!

قربون قدوبالات برم!

دیروز اینقدر که تو التماس کردی یه کم وسیله برای آتیش بازی برات گرفتم!

و شب با بابایی رفتیم پایین!

همسایه ها هم بودن !

همه چیز عالی بود ولی در نهایت تو از یه آتیش که فقط در حد چند تا چوب و خرت و پرت کوچولو بود پریدی و یهو گفتی آخ آخ!

اول فکرکردیم یه تیکه از این چوبهاست اما بعدش دیدیم که یه میخ تو پات رفته و خدا رو هزارمرتبه شکر که واقعا در حد یه خراش کوچولو کنار پات رو آسیب زد!پسر صبور من!

البته ترسیدیم وشب هم بردیمت دکتر ولی خدا رو شکر خانم دکتر گفت هیچ چیزی نیست و اصلا مهم نیست!

 

خدای مهربونم!اوس کریم!

چاکرتم!قربونت برم که اینقدر مهربونی !دوست دارم و میدونم که هوام رو داری وکیف میکنم که رد پات رو توی زندگیم احساس میکنم!ممنونم!

برای همه ی دوستام عزیزام!برای همه بهترین ها رو آرزو میکنم و دلم میخواد که همه شاد باشن و در آرامش زندگی کنن!!!



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/۱٩ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهربد حسابی

عشقم!ماچ

نفسم!ماچ

قربون قد وبالات برم من مامانم!ماچ

میدونی که دیونه وار دوستت دارم!نفسم!ماچ

حس دوست داشتن تو!یکی از قشنگ ترین حس های دنیاست!ماچ

به خاطر تو  و شادی تو هر کاری میکنم!ماچ

بیخیال لحظه هایی که دعوا میکینیم و با هم بد میشیم!واشک تو ائن چشمای قشنگت میاد!بیخیالش مامانم!!!!ماچ

دیگه آقا شدی نفس من!از خودم احساساتی بودن و هیجان و شور آنی رو به ارث بردی!!ماچ

دیروز که باهم داشتیم از آرایشگاه برمیگشتیم اون حس سرشار از زندگیت !من رو برد  به بچگی و شیطنت های خودم!!!! هر چند دعوات کردم که مامان بسه چرا اینقدر سرخوش بازی در میاری!ماچ

اما ته دلم فقط یاد بچگی خودم رو کردم!طفلک مامان و بابام چی کشیدن با این دختر سرشار از انرژی!!نیشخند

من هنوزم یه کوه انرژی ام!هنوز هم یه وقتهایی احساس میکنم که من یه عالمه عشقم یه عالمه امیدم و یه عالمه دوست داشتن!!!!!ماچ

فدات  شم که دیروز با هیجان تمااااااااام اولین کت و شلوارت رو خریدی و پوشیدی!مامان قربون قدوبالات خودم لباس دامادی تنت کنم الهی آمین!ماچ

((البته کلی سر بابات غر زدم که به نظرم کوچیک است و ایشون زیربار نرفت اما نفس تو یه پارچه آقا شده بودی)).

امروز مامانت یه دنیا عشق به تو روداره!ماچماچماچ

هرچند که امروز باجیغ بیدارت کرد چون خواب مونده بودیم!!!اما خداروشکر به سرویست رسیدی!!ماچ

 

مامانم برای ما دعا کن!آخر سال است و ما هم درگیر مشکلات مالی شرکتیم!ابدا دلم نمیخواد با شرمندگی با بچه ها خداحافظی کنم!



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢۳ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهربد حسابی

سلام!

سلام به روی ماهت مامانم!

بلاخره دکتر هم دیشب گفت که تو مشکل کوتاهی تاندوم پشت پا داری و این مورد مادرزادی است و خیلی قابل شناسایی نیست!

البته در بچه هایی که روی پنجه پا راه میرن زودتر شناسایی میشه،اما تو بچه ها یی که این مشکل رو ندارن،فقط زمانیکه مجبور میشن از دستشویی ایرانی استفاده کنن و سخت است براشون ،مشخص میشه!

وراه چاره هم اول برات تجویز فیزیوتراپی و حرکات ورزشی رو داد و در صورت عدم موفقیت با یه عمل ساده این مشکل حل میشه!

در کل الان مامانم حالم مساعد نیست و اوضاع مالی شرکت بهم ریخته و چون حقوق کارمندامون عقب افتاده من حالم از همه خرابتر است!

البته مهدی و ایمان هم مثل من هست!

این حالت مال خیلی هاست!فقط خدا خودش کمک کنه تا هیچوقت شرمنده نباشیم!

 

امیدوارم که با ورزش وفیزیوتراپی خوب شی عزیزم!وکارت به عمل نکشه!



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٢ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مهربد حسابی

سلام به روی ماهت مامانم!

عشق من!

بزرگ شدی !دیگه آقا شدی قربون قدت برم من!خیلی دوستت دارم،این رو خودت بهتر از همه میدونی!

اما امسال لجباز تر شدی،با اینکه تو درسها موفق هستی خدا رو شکر!اما یه کوچولو غد و حرف گوش نکن شدی والا!

اما !

در هفته هایی که گذشت مجبور شدم دوتا متخصص ببرمت و امیدوارم که چیز خاصی نباشه و به امید خدا حالت رو به راه باشه!

خانم معلم کلاس دومتون هم خیلی مهربونه و دوسش داری!

امیدوارم با دوستتات شاد وخندون باشی!

ودر آینده انسان موفقی برای این جامعه باشی!

خیلی دوسستتتتت دارم و همیشه بدون که دعای خیر من ومهدی پشت سرته و عاشقانه دوستت داریم و همه چیزمون برای آینده توست.!!!!قلب



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱۸ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهربد حسابی

مامانم دلم میخواد برات بنویسم که یه روز جمعه ایی بود که دلم شکست از دست یه آدمی که قلبا دوستش داشتم!!!

با اینکه علیرغم میل باطنی!این آدم رو از زندگیم حذف کردم!

اما در جواب اهانت هاش فقط سکوت کردم!

ویه جورایی اشکم رو در خودم کشتم تا مهدی عزیزم نبینه!چون میدونم که مهدی قاط میزد وتا جواب دندان شکنی نمیداد راحت نمیشد!بنابراین سکککککککوت کردم!

 

اما

ای خدای مهربون تو خودت شاهدی (ضمنا بابا جونم تو رو هم شاهد قضیه کرده بود)پس شما دونفر شاهد من هستین!وهر کس ندونه شماها از دل من خبردارین!!!!



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٥ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهربد حسابی

سلام به روی ماهت مامانم!

از شنبه که رسما مدرسه نمیری!یه جورایی من و بابا هم گرفتار شدیم!تازه تو شرکت هم کارداریم!

شنبه اومدی شرکت!یکشنبه خونه!دوشنبه شرکت!

قربونت برم من که حوصله ات هم سر میره مامانم!!!ناراحتناراحتناراحتناراحتناراحت

ولی دیشب رفتیم برات جایزه خریدیم که کلی ذوق کردی!





تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۳ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهربد حسابی

سلام به روی ماهت مامانم!!

امروز یکشنبه است و تو دومین روز تعطیلات در خانه ات شروع شده!

شخصا دلم میخواد خرداد رو استراحت کنی و اگه کلاسی میخوام ثبت نام کنمت برای ماه های دیگه باشه!!

قربون قدت برم من!پنج شنبه جشن الفبا بود!قربونت برم من که تو حرف "ط"بودی و خدا روشکر هم خیلی برنامه جشن شما عالی برگذار شد!

دست همه درد نکنه!همه خسته شدن!

وبرای شب رفتیم "هانی پارسه"ویه جشن سه نفره کوچولو گرفتیم!!!!!!!

وجمعه هم رفتیم خونه خاله متین برای خاله سروی یه جشن کوچولو گرفتیم که خوشحال شد!!

واما

شنبه روز اول تعطیلاتت شروع شد و شما اومدی شرکت والبته یه کم حوصله ات سر رفته بود ولی موقع برگشت رفتیم و یه مداد نوکی و یه دفتر برات خریدم و قرار شد خاطرات تابستونت رو اونجا بنویسی!تا کی میشه که دلت بخواد خودت اینجا بنویسی!

خدایا!ای خدای مهربون !کمکون کن!یه کم تو شرکت مشکل مالی داریم و طلب هامون رونمیدن تا ما هم بتونیم حقوق بدیم!خدایا خودت کارهامون رو جفت و جور کن!!!!



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۳٠ | ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهربد حسابی

مامانم قربون قد وبالات من خیلی خوشبختم!که تو ومهدی ودر کنارعزیزای دیگه ام دارم!!!!

دیروز سیستم من تو شرکت درست شد و ناخودآگاه احساس کردم که یه دنیا حرف دارم!!!

امروز چون سرم خلوت تر بود!نشستم و وبلاگت رو خوندم!لحظه لحظه عاشقی با تو!وواقعا احساس کردم که باید شکر پروردگار رو به جا بیارم!خدایا شکرت!!!

امروز هم دارم میام دنبالت که آخرین روز مدرسه با هم ویکی از دوستات و مامانهاشون بریم نهار بیرون!!

 

من اصولا آدم احساساتی هستم!اما قلبا امروز حس زیبای عجیبی دارم و خدای نازینم احساس کردم خیلی وقته یادم رفته درست صدات کنم!!!!

ای خدای مهربون من که میدونم که خودت از دل همه آدمها خودت خبر داری!!خیلی مخلصیم!هوای ما روداشته باش!کمک کن شرمنده هیچ کس نباشیم و تو کار هم کمکون  کن!

الهی خیلی چاکریم ها!من از دار دنیا یه مهربد و یه مهدی ویه ماروخی ویه متین ویه گوهر و یه روژین و یه آروشاویه آزاده بیشتر ندارم ها!!قربون همشون بشم هوای همشون رو خودت داشته باش!!

البته که من عاشق همه مردمم هستم اما اونهایی که اسمشون رو بردم عاشقترشونم!!

ناگفته نمونه که مادر جون و آقاجون وبروبچ حسابی هم هستن ها!!!



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٩ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهربد حسابی

سلام به روی ماهت مامانم!!!!قلب

قربون قدت برم من!!!قلب

خیلی وقته که نتونستم بیام و برات بنویسم!قلب

اشتباه کردمنگران ،چون خیلی لحظه های زیبا و به یادماندنی رو از دست دادمنگران و ننوشتمشون برات!

قلبمهم ترین اتفاق زندگی من!!!قلب

امسال شما به مدرسه رفتین و اولین قدم در راه سواد آموزی رو برداشتی مامانم!

خدا رو شکر یه خانم معلم بسیار باتجربه تو رو در این راه کمک کرد!!

قلب(خانم خجسته عزیز دوستتون داریم)قلب

قلبقربونت برم من، روز اول این معلم مهربون ،به تو دکتر حسابی می گفتن و تو هم با عشق فراوون تشنه یاد گیری بودی!قلب

شاید وقتی تو رو میبینم چشمکیاد خودم میفتم که چقدر دوست داشتم درس خوندن رولبخند،یادم میاد که طفلک پدر بزرگم رو مینشوندمنیشخند و بهش درس میدادمنیشخند و بهش دیکته میگفتم!!!!نیشخند

مادرم!لحظه لحظه های امسال در کنار تو نازنینم زیبا بود و دوست داشتنی!ماچ

خیلی دعواها با هم کردیم!!خندهصبح ها شاید خیلی سخت بود بیدار بشی اوایلنیشخند!اما بعد راه افتادی!نیشخندچشمک

آقای روانبخش(مدیر مدرسه)نمونه یه انسان شریف هستن که با عشق فراوون در کنار شما در حیاط مدرسه فوتبال بازی میکنن وشماها خیلی دوسشون دارین.

قربون این همه هیجان شما برم من!!که هرروز بالباس خاکی میومدی خونهنیشخند!وتوی این سال اگه اغراق نکنم هرروز لباست رو بعد از مدرسه باید میشستمنیشخند!چون شما خاکی برمیگشتی هرروز!عشق من!خیلی دوست دارم!!!!قلب

برات آرزوی موفقیت دارم و اینقدر فکر کنم حرف تو دلمه که نمیتونم برات بنویسمشون!!

 

 

قلبامیدوارم که هم تو و همه دوستات وهمه بچه ها در آینده آدمهای موفقی باشین!به امیدخدای نازنینم!!!قلب



تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢٤ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مهربد حسابی

مامان قربونت برم تو مهد بهتون گفته بودن که سجاده بیارین تا ببریمتون مسجد و جالب هیجان تو بود که مامان به من یاد بده من میخوام برم مسجدمیخواهیم نماز بخونیم!

(البته رابطه من و تو وخدا خیلی وقته که شکل گرقته وتموم اون دعاهایی که ما با هم به خدا میکنیم همش رو میشنوه و من شخصا میخوام خودت از لحاظ اعتقادی برای خودت تصمیم بگیری).

با نمک با هم وضو گرفتیم و خدا خودش شاهده که چقدر سعی کردم حواسم رو جمع کنم و بهت نگاه نکنم اما دیدن تو و اینکه با من خم و راست میشدی و یه چیزایی میگفتی خیلی با نمک بود!

مامان قربونت برم . من کیف کردم!البته واقعا میخوام که از ته قلب باشه و واقعا خدا رو بشناسی و خودش تو رو راهنمایی کنه!

ودر پایان یه حرفی زدی که من کف کردم!گقتی:مامان اونجایی که من داشتم یه چیزی میگفتم و تو نمیدونستی ،چون بلد نبودم داشتم به خدا میگفتم "خدایا همه مریضها رو شفا بده و همه گرفتار ها رو نجات بده . مشکلات همه رو حل کنه!هر کی یه بچه کوچولو موچولو میخواد خودت بهش بده!!ووووو""""

مامان من بودم وکف کردن و واقعا کم آورده بودم!چون واقعا فکر کنم نماز سرشار از شیطنت و با نمک تو به صد تا نماز من وامثال من می ارزید!

خدا خودش پشت و پناه همه ما باشه!!!!!اما مامان فسقلی، من عاشقتم!



  • وی عشق
  • تنگ
  • کارت شارژ همراه اول